خرید بک لینک
تازه دوربین عکاسی خریده بودم. به ذهنم رسید، یکسر بروم به روستای زادگاهم در اطراف ایالت وایادولید، که مناظر بکری داشت. آن روز تا ظهر عکسxad های زیادی گرفتم. بعد از خوردن ناهار در غذاخوریِ کوچک روستا، یکهو به فکرم رسید بروم مزرعهxad ی آقای استیون، دیداری با «ماری» تازه کنم و چندتایی عکس ازش بگیرم. بعد از ظهر بود و پسرها به عادت همیشگی توی محوطه فوتبال بازی می کردند. وقتی به ماری گفتم میxadخواهم چه کار کنم، وحشت کرد. دستش را گرفتم و کشان کشان آوردم چند متر جلوتر از خانه. طوریکه پسرها و ساختمان بروند توی بک گراند. نمی توانست خوب ژست بگیرد. خشک و جدی میxad ایستاد. بهش می گفتم:«خودت رو رها کن، فکر کن اینجا هیچکس نیست جز من و تو». فایده xadای نداشت، نمیxadتوانست. رفتم بازوهایش را گرفتم و سعی کردم بدنش را کمی از آن حالت خشک و جدی بیرون بیاورم. بدتر دست و پایش را گم کرد و بدنش خشک xadتر شد. لجم گرفته بود.گفتم:«ماری، جانِ من انقدر عصا قورت داده واینستا! میxad بینی که عکاس منم! دوست دوران بچگیت. سعی کن خودت باشی. قول می دم عکس خوبی از آب دربیاد. مثل همون عکسxadهایی که آقای لردل میذاره پشت ویترین مغازهxad ش». این

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

گاهی درک این موضوع برام سخت می شد(و می شه) که چرا باید تا آخر عمر با اقوام و آشنایانی در ارتباط باشم که انتخاب شون دست من نبوده و با بعضی شون کمترین سنخیتی ندارم. یا اصلا همین خانواده ی متشکل از پدر و مادر و احیانا خواهر برادر، که گاهی بدجوری باهاشون احساس غریبگی می کنی و خیلی چیزها رو نمی تونی بهشون بگی... . امروز فهمیدم خانواده به آدم یک چیزی رو می ده که هیچ گروه دوستی با افکار، عقاید، دغدغه ها و حتی روحیات مشابه نمیده. یک چیزی که هنوز نمی تونم روش اسم بذارم.

برچسب: خانواده,خانواده برتر,خانواده دکتر ارنست, نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

چندی پیش «دخیل هفتم عشق» نوشته ی محمد درودگر را خواندم. اول که شروع به خواندن کردم، اصلا فکرش را هم نمی کردم از این رمانِ عاشقانه ی نسبتا حجیم خوشم بیاید. درک نمی کردم آن همه توصیفات عجیب و غریب از عشق را؛ عشقی که این روزها در بساط های کافه چی ها کرور کرور ریخته است. به نوعی از روی یکنوع اجبار داشتم می خواندم. اما بعد از اینکه کتاب را تمام کردم و کنار گذاشتم، احساس کردم یک قسمتی از وجودم لای برگه هاش جا مانده است. انگار در آن زندان های تو در تو، حفره ای بود که قسمتی از مرا هم در خود کشید. قصه این بود که مردی چهل، پنجاه ساله داشت با سمند جدیدش راهِ خودش را می

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 23:14

صفحه بندی